خرید بک لینک
در آن لحظه که از چشمت به روی من نگاهی شد دلم در شعله افتاد و غم عالم تباهی شد به شوقت در بیابان‌ها دویدم چون غباری سرد که هر موج نسیم آمد، هوایم بی‌پناهی شد نه آرامی به جان مانده، نه خوابی بر شبم باقی به بوی زلف تو هر شب غزل با اشک، آهی شد به دیدارت اگر آمد دلی، دیوانه‌تر گردد که هر آیینه با رویت شبیه صبحگاهی شد جهان در پرده می‌سوزد، ولی نام تو می‌روید به هر جایی که یاد توست، باغی پرگیاهی شد اگرچه خسته و تنها، شکسته همچو بارانم ولی از چشم تو پیدا، همیشه

برچسب: نویسنده: میلاد نیک‌فر تاريخ: پنجشنبه 8 مرداد 1405 ساعت: 10:35

ماه میریزد و از شانه‌ی شب میگذرد راز باران به لب باغ رطب میگذرد باد، مرغان دل‌آشوب مرا می‌رقصاند مثل آواز غریبی که ز تب میگذرد جاده‌ای هست که از چشم تو آغاز شود ؟ که به هر خسته دلی، عطر طرب میگذرد هر که با یاد تو برخیزد از این خاک سترگ از غم خویش سبکبال و به لب میگذرد چشم بگشا، که جهان صحنه‌ی حیرت بشود و به هر خسته دلی عطر طلب میگذرد سید علی کامران

برچسب: نویسنده: میلاد نیک‌فر تاريخ: پنجشنبه 8 مرداد 1405 ساعت: 10:35

برگرد، که بی‌تو دلِ من سرد و تباه است این سینه پر از زمزمه چون رازِ به چاه است تنهایی من قصه‌ی آن مردِ غریب است کز داغِ جهان، همدم او، چاهِ سیاه است از زخم جدایی بخدا پیر و غریبم جز رنج و دعا همدم من لشکر آه است گفتم به دلِ خسته که صبر است دوایی دیدم که غمِ عشق تو بالاترِ ماه است افتاده ام از پای ولی راه نبستم چون عاشق دیوانه فقط عاشق راه است ای کاش ببینی که چه بی رحم گذشتی ای کاش بدانی دل من در چه گناه است سید علی کامران

برچسب: نویسنده: میلاد نیک‌فر تاريخ: پنجشنبه 8 مرداد 1405 ساعت: 10:35

به شوقِ دیدنِ تو سجده بر زمین کردم که عشق با تو عبادت شد و یقین کردم برای لحظهٔ دیدار که دستِ دل لرزید وضو گرفتم و آیینه را طنین کردم تمام آینه ها در نگاهِ تو معناست و بعد از آن همه تصویر، تو نگین کردم به سمتِ روشنیِ چشمِ تو دعا کردم دعای گمشده ام را به بی کران کردم به هر کجا که رسیدم نشانی از تو رسید من از نگاه تو آغازِ این جهان کردم غمت شبیهِ عبادت مرا عروجی داد که من به اوجِ سقوطی عجیب جان کردم به سمت چشم تو رفتم که قبله دل هاست به هر نگاه تو یک عالمه

برچسب: نویسنده: میلاد نیک‌فر تاريخ: پنجشنبه 8 مرداد 1405 ساعت: 10:35

دستِ من خالی و دل غرق دعا برگردم با چه امید به این راه خطا برگردم؟ هرچه بود از من و جانم به رهت آوردم من چه دارم که به دنیای دغا برگردم سینه ام داغ سیاوش شده در غربت درد قسمت این نیست که از عشق رها برگردم هر چه دل خواست به پای تو نثارش کردم بی‌تو از خویش چرا، از تو چرا برگردم؟ چشم در راه توام مثل همان بارانی که پس از تشنه‌دلی، سوی هوا برگردم یوسف از چاه در آمد به شرف شد مشهور من چه دارم که به زندان بلا برگردم ؟ همچو مهتابِ غریبم که به شب‌ها تنهاست تو بگو

برچسب: نویسنده: میلاد نیک‌فر تاريخ: پنجشنبه 8 مرداد 1405 ساعت: 10:35

با احترام به هوشنگ ابتهاج آنکه چون باد صبا پردهٔ جان‌ها زد و رفت آتشی بر دل صد خستهٔ شیدا زد و رفت آمد و بی‌خبر از خویش، بهاری آورد لحظه‌ای بوی گل از دامن صحرا زد و رفت دلِ ما تشنهٔ یک جرعهٔ دیدار بماند لبِ خشکیده بر این خاک تمنا زد و رفت چون شرابی که به یک جام نچرخد در دست طعمی از لذتِ مستی به لب ما زد و رفت مرغ دل، پرزد و در اوجِ رهایی گم شد سایه‌ای بر شب تاریک تماشا زد و رفت با نگاهی که به دنیا همه ویران می‌کرد عطر جان‌بخش به صد خستهٔ تنها زد و رفت آمد

برچسب: نویسنده: میلاد نیک‌فر تاريخ: پنجشنبه 8 مرداد 1405 ساعت: 10:35

به سراب آرزوی او نظر کردم، خطا بر امیدِ جست‌وجوی او سفر کردم، خطا سوختم در آتش وهمی که افروخت مرا جان به پایِ رنگ و بوی او سپر کردم، خطا اشک من در دامن شب‌ها گواه حال من که به یاد آرزوی او سحر کردم، خطا دست خالی ماند از آن عشق، ای دریغا روزگار با امید وصل او دل را جگر کردم، خطا خواب دیدم دست او در خواب هم از من رمید چشم بستم بر حقیقت، کور و کر کردم، خطا هرچه بود از شور دل بود و جنون بی‌ثمر باغ را با آتشی بی‌بال و پر کردم، خطا قصه‌ی من شد حدیثی در کتاب

برچسب: نویسنده: میلاد نیک‌فر تاريخ: پنجشنبه 8 مرداد 1405 ساعت: 10:35

با غمت آرام می‌گیرم، ولی بسیار نه زخم تو مرهم شود، اما دگر تکرار نه می‌کشد این دل به سوی چشم تو پرواز را می‌روم بی‌اختیار، اما دگر اصرار نه با غرورم هر چه خواهی می‌کنی، اما بدان دل‌فروشی در نگاهت مانده، در بازار نه خواستم تا با تو باشم همدم شب‌های خویش دوستی را می‌پذیرم، بندگی و بار نه گرچه می‌سوزم ز شوقت، باز می‌سازم خودم می‌شود خاکستر عشق تو شد ؟ انگار نه می‌رود نام تو در خون من و می‌مانَدش می‌شود انکار آسان کرد، اما کار نه رفتی و جانم به لب آمد، نگفتی

برچسب: نویسنده: میلاد نیک‌فر تاريخ: پنجشنبه 8 مرداد 1405 ساعت: 10:35

به وفایت دل نهادم بی‌قرارم می‌کنی با جفایت خون دل بر روزگارم می‌کنی یک زمان چون شمع می‌سوزم به پای آرزو گاه چون خاکستر از خود شرمسارم می‌کنی در دل شب آه من تا آسمانت می‌رسد صبحدم با خنده‌ای انکار و عارم می‌کنی گر گنه کارم، به اشکم عذرخواهی کرده‌ام باز هم با تیغ قهرت داغدارم می‌کنی ای مها ، بی‌تو جهانم تیره و خاموش شد با نگاهت روشنی در جان تارم می‌کنی هر نفس در حسرت دیدار تو پرپر شدم لیک با قهر خودت خاک مزارم می‌کنی گر به زخم بی‌امانم مرهمی ننهاده‌ای با

برچسب: نویسنده: میلاد نیک‌فر تاريخ: پنجشنبه 8 مرداد 1405 ساعت: 10:35

در سکوت شب، وقتی که شهر در خواب است و تنها دل‌ها بیدارند، فریاد خاموشِ عشق از اعماق جان برمی‌خیزد. یاری که روزی روشنایی دل بود، اکنون رفته و جای خالی‌اش همچون خلأیی سرد و بی‌رحم در قلب می‌ماند. هر نفس، یاد اوست و هر لحظه، دردی بی‌صدا که با اشک آمیخته شده است. گویی جهان نیز در رفتنش شریک شده و باران، نه برای خاک، که برای دل عاشقی می‌بارد که هنوز به امید دیدار لحظه‌ای، چشم به در دوخته است. این نثر، پیش درآمدی‌ست بر زمزمه‌های شبانه‌ای که دل عاشق در سجده‌های

برچسب: نویسنده: میلاد نیک‌فر تاريخ: پنجشنبه 8 مرداد 1405 ساعت: 10:35

صفحه بندی